شاه و توهم کنترل | کوری واشنگتن یا گیجی تهران؛ کدام سقوط را قطعی کرد؟

تصویر آخرین نطق شاه در تلویزیون ملی | زمانی که شاه گفت «صدای انقلاب شما را شنیدم»
رویداد۲۴| علیرضا نجفی- «قدرت من، هم به موجب قانون و هم به واسطه پیوند معنوی ویژهای که با مردمم دارم، در اوج خود قرار دارد.» محمدرضاشاه پهلوی، ۵ بهمن ۱۳۵۶
«آخر من با آنها چه کردهام؟ من با آنها چه کردهام؟» محمدرضاشاه پهلوی، در واکنش به تظاهرات گسترده علیه حکومتش، ۱۷ شهریور ۱۳۵۷
در بیستم فروردین ۱۳۵۷، شهر تبریز نظارهگر نمایشی بود که در تاریخ ایران بیسابقه مینمود. جمعیتی سترگ که شاید شمارشان به سیصد هزار نفر میرسید، بسان رودی خروشان در خیابانها جاری شدند تا وفاداری خویش را به «شاهنشاه» فریاد زنند. جمشید آموزگار، نخست وزیر وقت، سرمست از این مانور قدرت، از تریبون وعده میداد که تبریز از خاکستر شورشهای پیشین نیرومندتر برخواهد خاست و دیگر هرگز زمزمههای جدایی طلبی حیثیت این سرزمین را لکه دار نخواهد کرد.
اما در پس پردهی آنهمه شعار پرطمطراق، واقعیتی دستکاری شده پنهان بود: اتوبوسهای دولتی، کارخانههای تعطیل شده به دستور حکومت و روستاییانی که با دستورالعملهای دقیق به شهر آورده شده بودند. این گردهمایی، استعارهای تمام عیار از وضعیت رژیم در سال ۱۳۵۷ بود: پیکرهای عظیم، اما توخالی که بر پایه توهمات و صحنهسازی بنا شده بود و در برابر طوفانی که در راه بود، هیچ لنگرگاهی نداشت.
معمای توطئه؛ وقتی استالین قهرمان شاه میشود
شاه عمیقا باور داشت که کمونیستهای ملحد (سرخ) و روحانیون مرتجع (سیاه) علیه او هم پیمان شدهاند. اما این تمام ماجرا نبود؛ در جهان بینی پیچیده و آکنده از سوءظن شاه، حتی این دشمنان داخلی نیز عروسکهایی در دستان قدرتهای بزرگ بودند.
او برای بازدیدکنندگان خارجیاش، با حرارت داستانی را بازگو میکرد که ریشه در اشغال ایران در جنگ جهانی دوم داشت؛ روایتی که در آن جایگاه قهرمان و ضدقهرمان به گونهای شگفت انگیز جابجا شده بود. شاه معتقد بود بریتانیا و آمریکا قصد تجزیه ایران را داشتند و این ژوزف استالین بود که ایران را نجات داد. اندرسن مینویسد: «در روایت او، دولتهای بریتانیا و آمریکا مخفیانه به استالین پیشنهاد داده بودند که ایران را بین خودشان تقسیم کنند، پادشاهی بیست وپنج صدساله را قطعه قطعه کرده و به سه دولت دست نشانده برای منافع متقابلشان بدل سازند. در روایت شاه همانا استالین_یکی از حریصترین و جنایتکارترین مستبدان قرن بیستم_ بود که که با متوقف کردن نقشه پلید انگلیسی-آمریکایی، نقشی نامحتمل به عنوان قهرمان مردم ایران ایفا کرد.»
چرا پادشاهی که تاج و تختش را وامدار غرب میدانست، چنین افسانه بیپایهای را در ذهنش بافته بود؟ اندرسون معتقد است که این روایت بازتابی از تضاد درونی عمیق شاه و بسیاری از ایرانیان آن عصر بود: آمیزهای از عقده حقارت در برابر غرب و بدگمانی ژرف به نیات آنان. شاه همزمان که تشنه تایید واشنگتن بود، آنان را متهم میکرد که به دلیل افزایش قیمت نفت یا نزدیکی او به مسکو، قصد سرنگونی اش را دارند. او حتی به هنری کیسینجر گفته بود که «سیا» پشت تظاهرات روحانیون پنهان شده، زیرا آمریکا در پی تجزیه ایران است. این افکار، شاه را در بحرانیترین سال سلطنتش فلج کرد. او به جای رویارویی با واقعیت نارضایتی مردم، در جستجوی ردپای توطئه گران خارجی در راهروهای کاخ سرگردان بود.
کوری در تهران، خوش خیالی در واشنگتن
در حالی که پایههای رژیم به لرزه درآمده بود، سفارت آمریکا در تهران و وزارت خارجه در واشنگتن در فضایی آکنده از خوش خیالی و بیخبری سیر میکردند. گری سیک، عضو شورای امنیت ملی آمریکا، هنگامی که در تابستان ۱۳۵۷ به سراغ پروندههای اطلاعاتی رفت، با حقیقتی تکان دهنده روبهرو شد: آمریکا عملا در ایران دچار «کوری» شده بود. توافق نانوشته نیکسون و کیسینجر با شاه در سال ۱۳۵۱، دست سازمان سیا را برای تماس با مخالفان شاه بسته بود.
در سفارت آمریکا، ویلیام سالیوان، سفیر کبیر، تصویری اطمینان بخش به واشنگتن مخابره میکرد. او حتی در اوایل تیر ۱۳۵۷، زمانی که برای تعطیلات به آمریکا رفت، به گری سیک و برژینسکی اطمینان داد که «شاه همه چیز را تحت کنترل دارد» و مخالفان مذهبی با پول خریداری شدهاند. اما واقعیت در لایههای پایینتر سفارت رنگ دیگری داشت. چارلز ناس، معاون جدید سفارت، در اقدامی نادر، جلسهای با کنسولهای آمریکا در شهرهای تبریز، اصفهان و شیراز برگزار کرد.
گزارشهای این افراد تصویری هولناک از ایران ترسیم میکرد: شکاف عمیق میان دولت و مردم، نارضایتی گسترده و احتمال تبدیل شدن آمریکا به سپر بلای مشکلات ایران. مایکل مترینکو، کنسول آمریکا در تبریز، گزارش داد که دولت محلی عملا از کار افتاده است.
با این حال، این هشدارهای حیاتی در بوروکراسی وزارت خارجه گم شدند. گزارش این جلسه حیاتی تا یک ماه بعد حتی تایپ نشد و هنگامی هم که به واشنگتن رسید، با پست عادی ارسال شد، گویی گزارشی درباره قیمت پسته است نه فروپاشی یک متحد استراتژیک. اوج این غفلت در برخورد با تاریخ ۱۵ خرداد نمایان شد. در حالی که همگان میدانستند این روز سالگرد قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ است، تحلیلگران سفارت آمریکا در گزارشی نوشتند که اهمیت این تاریخ «مبهم» است! وقتی آن روز با آرامشی نسبی سپری شد، سالیوان با خرسندی به واشنگتن تلگراف زد که تهرانیها درباره یک «رویداد پوچ» دیگر شوخی میکنند. آنان نمیدانستند که این آرامش، آرامش پیش از طوفان است.
مهندسی یک انقلاب؛ از نجف تا هیوستون
در آن سوی معادله، مخالفان شاه با نظمی خیره کننده در حال سازماندهی بودند. دکتر ابراهیم یزدی نقشی کلیدی در اتصال حلقههای جداگانه مخالفان ایفا میکرد. او که از سال ۱۳۴۴ با آیت الله خمینی در نجف ارتباط گرفته بود، پلی میان اسلامگرایی سنتی و ابزارهای مدرن سیاستورزی برقرار کرد. یزدی بود که پیشنهاد داد سخنرانیهای آیتالله بر روی نوارهای کاست ضبط و تکثیر شود؛ ابتکاری که صدای آیتالله خمینی را به دورترین روستاهای ایران رساند. رابطه یزدی و آیتالله فراتر از مرید و مراد بود؛ یزدی تنها کسی بود که دست آیت الله را نمیبوسید و او را «آقا» خطاب میکرد، و نه «امام».
اما در داخل ایران، رقیبی جدی در مقابل آیتالله خمینی وجود داشت: آیتالله سید کاظم شریعتمداری. شریعتمداری، مرجعی میانهرو و ساکن قم، به دنبال اصلاحات بود نه انقلاب. رژیم شاه تلاش کرد از این شکاف بهرهبرداری کند. امیرعباس هویدا، وزیر دربار، کانالهای ارتباطی مخفیانهای با شریعتمداری برقرار کرد. شریعتمداری با صدور بیانیههایی که مردم را به آرامش دعوت میکرد، توانست برای مدتی ابتکار عمل را از دست خمینی خارج کند. در تابستان ۱۳۵۷، به نظر میرسید که استراتژی «تفرقه بینداز و حکومت کن» شاه در حال جواب دادن است. شاه که خیالش آسوده شده بود، به تعطیلات تابستانی در نوشهر رفت، غافل از اینکه این آرامش، شکننده و فریبنده است.
تالار استخوانهای سوخته؛ تراژدی سینما رکس
بیشتر بخوانید:
ترور احمد کسروی مقابل کاخ دادگستری
داستان کوری یک سلطنت | کالبدشکافی یک سقوط
نقش روحانیون منبری و وعاظ در انقلاب ایران چه بود؟
تاریخ دردناک روشنفکری در ایران / نویسندگانی که سرکوب یا کشته شدند
روز بیست وهشتم مرداد ۱۳۵۷، روزی بود که سرنوشت روانی انقلاب رقم خورد. در شهر گرم و شرجی آبادان، سینما رکس میزبان صدها نفر از مردم عادی بود که برای تماشای فیلم «گوزنها» و فرار از گرمای کشنده به آنجا پناه برده بودند. ناگهان، شعلههای آتش زبانه کشید. درهای خروجی قفل بود و هجوم جمعیت برای فرار، راه را مسدود کرده بود. اندرسن مینویسد: «خیلی سریع، تاثیر هجوم این همه آدم برای فرار، درها را غیرقابل عبور کرد؛ آنها توسط گرههای کور انسانی و تودههای مردمی که در برابرشان انباشته شده بودند، مسدود شدند. کسانی که در این گرهها گیر افتاده بودند، تا حدی توسط افرادی که سعی میکردند از روی آنها بخزند محافظت میشدند و احتمالا مرگی آهستهتر و دردناکتر را تجربه کردند؛ اما برای کسانی که در فضای باز گیر افتاده بودند، اکسیژن به سرعت رو به اتمام و گرمای وحشتناک به این معنا بود که مرگ در عرض چند ثانیه فرا میرسد.»
فاجعه سینما رکس، فراتر از مرگ صدها انسان، و به معنای مرگ مشروعیت رژیم بود. در حالی که بوی «استخوانهای سوخته» فضای آبادان را آکنده بود، واکنش حکومت شدیدا فاجعه بار بود. شاه در تعطیلات ماند. شهبانو نیز قصد داشت به آبادان برود، اما نخست وزیر او را منصرف کرد؛ و در اقدامی که اوج بی درایتی بود، جشن سالانه «روز ملی» در کاخ سعدآباد با شامپاین و موسیقی برپا شد، در حالی که ملتی در سوگ نشسته بود.
مخالفان با مهارتی بی نظیر، انگشت اتهام را به سوی ساواک نشانه رفتند. شایعه شد که ساواک درها را قفل کرده تا مخالفان را بسوزاند. سابقه مرگ مشکوک مصطفی خمینی در سال قبل، که مخالفان آن را به ساواک نسبت داده بودند (در حالی که روایتی دیگر آن را ناشی از سکته میدانست)، ذهنیت مردم را برای پذیرش هر جنایتی از سوی رژیم آماده کرده بود. مایکل مترینکو بعدها روایتی عجیب از مرگ مصطفی خمینی شنید: «آیت الله مرتضی حائری، که دخترش همسر مصطفی خمینی بود، ادعا کرد که در آن شام اشتراکی در نجف در اول آبان ۱۳۵۶ که دامادش در آن فوت کرد، حضور داشته است. او برای مترینکو چنین نقل کرد که: مصطفی خیلی چاق بود و خیلی بد غذا میخورد... مصطفی آنجا نشسته بود، ما داشتیم با هم غذا میخوردیم و ناگهان او سینهاش را گرفت و مستقیم توی غذا افتاد. مصطفی سکته قلبی کرد و بر اثر از پرخوری درگذشت». اما حقیقت دیگر اهمیتی نداشت. در آبادان و تهران، سینما رکس به نماد توحش رژیم تبدیل شد و شاه را از یک دیکتاتور به یک «یزید» بدل ساخت.
انتخاب مرگبار؛ شریف امامی و خشم ملکه
شاه که شدیدا تحت فشار بود، در اواخر شهریور تصمیم گرفت دست به اقدامی «چشمگیر» بزند. ژنرال ناصر مقدم، رئیس جدید و اصلاح طلب ساواک، ملتمسانه از شاه خواست کاری کند. شاه نیز تصمیم گرفت جمشید آموزگار را برکنار و جعفر شریف امامی را به نخست وزیری منصوب کند. شریف امامی، رئیس فراماسون مجلس سنا و بنیاد پهلوی، در اذهان عمومی نماد فساد و زدوبند بود، اما شاه گمان میکرد رابطه خانوادگی او با روحانیون میتواند آبی بر آتش باشد.
مقدم که از این انتخاب وحشتزده بود، دست به دامان شهبانو فرح شد. «او [مقدم]با التماس گفت: خواهش میکنم علیاحضرت، شاهنشاه را متقاعد کنید که تجدیدنظر کنند.» ملکه، متاثر از آشفتگی آشکار مقدم، با همسرش تماس گرفت و به شاه گفت: «رئیس ساواک شما اینجا پیش من است. او از من میخواهد به پای شما افتاده و التماس کنم که آقای شریف امامی را به عنوان رئیس دولت منصوب نکنید؛ و میگوید ایشان شدیدا بدنام هستند و نخستوزیر کردن ایشان خطرناکترین کاری است که در این زمان میتوانید انجام دهید.».
اما شاه تصمیمش را گرفته بود. شریف امامی آمد و با دادن امتیازات بیپایان (مانند بستن قمارخانهها، مشروبفروشیها، تغییر تقویم شاهنشاهی به هجری و...)، عملا ضعف رژیم را فریاد زد. او حتی وزارت امور زنان را منحل کرد تا دل مذهبیون را به دست آورد، اما تنها دستاوردش جسارت و امیدواری بیشتر مخالفان بود.
جمعه سیاه؛ وقتی گلها پژمردند
بیشتر بخوانید:
مساله غامض یک اتفاق تاریخی ساده | اسطوره و واقعیت حادثه تاریخی ۱۷ شهریور چه بود؟
ارتش شاه چگونه به انقلابیون پیوست؟
شهریور ۱۳۵۷، هنگامه پایان توهمات بود. در عید فطر، راهپیماییهای مسالمتآمیزی با اهدای گل به سربازان برپا شد. شاه و ژنرالهایش که انتظار خشونت از سوی معترضا را داشتند، سردرگم شدند. اما چند روز بعد، فضا تغییر کرد. تظاهرات رادیکالتر شد و شعارها تندتر. شاه با اکراه حکومت نظامی اعلام کرد، اما اعلام دیرهنگام آن در ساعت ۶ صبح روز جمعه ۱۷ شهریور، فاجعه آفرید. مردم در میدان ژاله گرد آمده بودند و از حکومت نظامی بی خبر بودند. سربازان که عصبی بودند، مستقیم به سوی جمعیت شلیک کردند. اندرسن چنین مینویسد: «صدای پراکنده تیراندازی، ناگهان به رگباری واقعی تبدیل شد و گلولههای سربازان از حالت تیرهوایی و هشدارآمیز، مستقیما به میان توده معترضان غیرمسلح که درست در مقابلشان نشسته یا ایستاده بودند، شلیک شد. در برابر آن آتشبار، بسیاری از راهپیمایان در جستجوی پناهگاه تقلا میکردند و حین فرار روی هم میافتادند، اما کسانی هم بودند که همچنان نشسته باقی ماندند یا حتی به سمت سربازان پیش رفتند و فریاد زدند که آماده شهادت هستند، تا اینکه گلولهها آنها را یافتند و آرزویشان را برآورده کردند.»
کشتار میدان ژاله (جمعه سیاه)، شاه را درهم شکست. در این واقعه حدود هشتاد و سه نفر کشته شدند. استروب تالبوت، خبرنگار تایم، روز بعد با شاه ملاقات کرد و او را چنین توصیف کرد: «مردی خردشده که در آستانه فروپاشی عصبی بود». اما واکنش واشنگتن باز هم گیجکننده بود. کارتر که در کمپ دیوید مشغول صلح اعراب و اسرائیل بود، تماسی کوتاه با شاه گرفت. شاه که مستاصل شده بود، متن این تماس را منتشر کرد تا حمایت آمریکا را نشان دهد؛ اقدامی که مردم را مطمئن کرد شاه «دست نشانده» است و آمریکا «حامی کشتار».
در واشنگتن، هنری پرکت، مسئول میز ایران، زیر دوش حمام به این نتیجه رسید که «شاه تمام شده است». او در خاطراتش مینویسد: «روز بعد از کشتار [میدان ژاله]، من داشتم دوش صبحگاهیام را میگرفتم که این فکر به ذهنم خطور کرد که کار شاه واقعا تمام است. این جنگی بود میان او و مردمش و او نمیتوانست در چنین جنگی پیروز شود. اینکه چه زمانی و چگونه میرفت را نمیدانستم...، اما برایم روشن بود که ایران آینده، دیگر مانند سابق نخواهد بود.»، اما پرکت جرات نکرد این را بلند بگوید و سیاست آمریکا همچنان بر پاشنه «حمایت بی قیدوشرط» میچرخید.
خشم زمین و هجرت به پاریس
گویی طبیعت نیز علیه شاه برخاسته بود. در ۲۵ شهریور، زلزله طبس شهر را با خاک یکسان کرد و هزاران نفر جان باختند. شاه با لباس نظامی و تحت تدابیر شدید امنیتی به طبس رفت و تنها برای دوربینها ژست گرفت، ولی شهبانو با خشم مردم روبهرو شد. شایعه شد که این واقعه زلزله نبوده، بلکه آزمایش اتمی آمریکا بوده است.
در همین حال، در مرز عراق و کویت، سرنوشت انقلاب تغییر مسیر داد. آیتالله خمینی که از عراق اخراج شده بود و کویت راهش نداده بود، با پیشنهاد زیرکانه ابراهیم یزدی تصمیم گرفت به پاریس برود. یزدی استدلال کرد که در پاریس، صدای آیتالله خمینی جهانی خواهد شد. شاه نیز با بیتفاوتی به رئیس جمهور فرانسه گفت که برایش فرقی نمیکند خمینی کجا باشد. این بزرگترین اشتباه شاه بود. نوفل لوشاتو به اتاق فرمان انقلاب تبدیل شد و یزدی، قطبزاده و بنیصدر، پیامهای آیتالله را برای رسانههای غربی تلطیف کردند.
مهدی بازرگان به پاریس رفت تا آیتالله را به مصالحه راضی کند، اما با پاسخ قاطع «نه» روبهرو شد. «آیتالله گفت: هیچ چیز تدریجی نخواهد بود، هیچ انتظاری در کار نیست. ما نباید یک روز و یک دقیقه را از دست بدهیم. مردم خواهان انقلاب فوری هستند. یا الان یا هیچ وقت.» بازرگان تسلیم شد و این به معنای پایان امید شاه به ائتلاف با میانهروها بود.
سقوط در غبار
پاییز ۱۳۵۷، فصل اعتصابات و فلج کامل کشور بود. مایکل مترینکو از تبریز گزارش داد که خلبانان نیروی هوایی قصد استعفا دارند و فرماندهشان به آنها گفته: صبر کنید تا انقلاب پیروز شود، ما به هواپیماها نیاز خواهیم داشت. ویلیام سالیوان، سفیر آمریکا، بالاخره در ۱۱ آبان در تلگرافی محرمانه با عنوان «اندیشیدن به امر محال»، از احتمال سقوط شاه و گزینه استعفا سخن گفت؛ چرخشی ۱۸۰ درجهای که واشنگتن را شوکه کرد.
در ۱۴ آبان، تهران در آتش سوخت. انقلابیون شهر را تسخیر کردند و سفارت انگلیس را به آتش کشیدند. شاه، تنها و وحشت زده، سفرای آمریکا و انگلیس را احضار کرد و گفت چارهای جز دولت نظامی ندارد. او در نطقی تلویزیونی، با صدایی لرزان گفت: «من نیز پیام انقلاب شما را شنیدم»؛ جملهای که میخ آخر بر تابوت اقتدارش بود.
در ۱۷ آبان، در کتابخانه نیاوران، شاه و مشاورانش برای نجات خود، دست به خیانت زدند. آنها تصمیم گرفتند امیرعباس هویدا، نخست وزیر وفادار سیزده ساله را قربانی کنند. وقتی شاه پیشنهاد کرد که فرح خبر بازداشت را به هویدا بدهد، ملکه از فرط خشم پاسخ داد: «او نخست وزیر تو بود، نه من!». هویدا بازداشت شد، اما این قربانی کردن، شعلهها را خاموش نکرد.
شاه، گرفتار در میان «توطئههای سرخ و سیاه» و دوستان خیالی و دشمنان واقعی، در نهایت تنها ماند؛ پادشاهی که میپنداشت سایه خداست، اما حتی سایه خودش را هم گم کرده بود. سالها پس از این وقایع، شهبانو در اعترافی تلخ گفت: «ما این کار را کردیم تا خودمان را نجات دهیم»؛ و این جمله کوتاه، مرثیهای بود برای پایان یک دوران.



اسکات اندرسن شناخت خیلی خوبی از محمد رضا پهلوی داره و عمق بیچارگی این شاه ضعیف و بیاراده رو بخوبی نشان داده.


